چگونه ملتی میمیرد؟
شاهنشاهی بزرگی که داریوش پایهگذاری کرده بود[منظور استحکام بخشیدن به شاهنشاهی هست]، بیش از یک قرن دوام نیاورد. پس از شکستهای سنگینی که پارس در نبردهای ماراتون، سالامیس و پلاته متحمل شد، هم ساختار نظامی و هم پایههای فکری و فرهنگی آن فروپاشید. شاهنشاهان دیگر اهل جنگ نبودند؛ به جای آن، خود را در خوشگذرانی و لذتطلبی غرق کردند، و ملت نیز به سراشیب فساد، بیانگیزگی و بیتفاوتی نسبت به سرنوشت کشور افتاد.
سقوط شاهنشاهی پارس الگویی شد که بعدها فروپاشی امپراتوری روم نیز بر همان منوال رقم خورد. در هر دو مورد، انحطاط اخلاقی ملت همراه با بیرحمی و بیتوجهی پادشاهان به زندگی مردم، زمینه نابودی را فراهم آورد.
پارسیان به همان سرنوشتی دچار شدند که پیش از آن مادها با آن روبهرو شده بودند. پس از یکی دو نسل زندگی سخت، به رفاه مطلق روی آوردند و اسیر تجمل و تنآسایی شدند. اشراف کارشان به این رسیده بود که شکم خود را با خوراکهای لذیذ و پرحجم پر کنند. کسانی که روزگاری تنها یک وعده در روز غذا میخوردند—و آن هم برایشان بخشی از سبک زندگی بود—اینبار به توجیه پرداختند که منظور از «یک بار» خوردن، غذایی است که از ظهر تا شب ادامه دارد!
خانهها و انبارها پُر شده بود از خوراکیهای رنگارنگ و گرانقیمت. در مهمانیها، گوشت بریان حیوانات را به همان شکل کامل روی سفره میگذاشتند. شکمها با گوشت چرب و کمیاب پر میشد و انواع دسرها، خوراکیها و مزهها با ابتکارهای تازه سرو میشد. خانههای ثروتمندان پُر از خدمتکارانی شده بود که اغلب فاسد و فاسدکننده بودند. میگساری و مستی در میان تمام طبقات اجتماعی رایج شده بود.
خلاصه اینکه: کوروش و داریوش پارس را بنا کردند، خشیارشا آن را به ارث برد، و جانشینان او آن را به نابودی کشاندند.
خشیارشا
خشیارشای اول، از نظر ظاهر، یک پادشاه تمامعیار بهنظر میرسید. قدی بلند، بدنی قوی و صورتی زیبا داشت و به اقتضای شاه بودن، زیباترین مرد شاهنشاهی شناخته میشد. اما دنیا هیچوقت مرد خوشقیافهای را ندیده که فریب ظاهرش را نخورده باشد؛ همانطور که مردان مغرور به زور بازوی خود را کمتر میتوان یافت که اسیر دام زنی نشده باشند.
خشیارشا معشوقههای زیادی داشت و با رفتارهایش، بدترین الگوی بیبندوباری را برای مردم خود ارائه میداد. شکست او در نبرد سالامیس، نتیجه شرایطی بود که خودش پدید آورده بود. او بیشتر از آنکه شایستگی بزرگی داشته باشد، عاشق جلوهفروشی و خودنمایی بود و وقتی زمان تصمیمگیری و عمل فرا میرسید، از پادشاهان واقعی چیزی در او دیده نمیشد.
او بیست سال را در دسیسههای عشقی و زندگی پرتجمل گذراند و از اداره امور کشور غافل ماند. سرانجام یکی از نزدیکانش، مردی به نام ارتبان (یا اردوان)، او را به قتل رساند. با این حال، پس از مرگش، پیکرش را با شکوهی پادشاهانه به خاک سپردند.
فصلی از آدمکشی
کشتارها و خشونتهایی که در دربار ایرانِ باستان رخ داد، فقط با جنایات دربار روم در زمان تیبریوس قابل مقایسهاند.
پس از کشته شدن خشایارشا، پسرش اردشیر یکم برای مدتی طولانی به سلطنت رسید و بعد از آن برای مدتی کوتاه خشایارشا دوم سلطنت کرد؛ اما خیلی زود توسط برادر ناتنیاش سغدیان کشته شد. سغدیان نیز بیش از شش ماه دوام نیاورد و به دست داریوش دوم از میان برداشته شد. داریوش دوم برای خاموش کردن شورشها، با خشونتی بیسابقه، سردمدار شورش، تریتخم را کشت، همسرش را قطعهقطعه کرد و مادر، خواهران و برادرانش را زنده به گور کرد.
پس از او، پسرش اردشیر دوم به سلطنت رسید، اما خیلی زود با شورش کوروش کوچک، برادر خود، روبهرو شد. جنگ بزرگی در کوناکسا میان آن دو درگرفت و در نهایت کوروش کشته شد. اردشیر سالها سلطنت کرد، اما زمانی که فهمید پسرش داریوش قصد قتل او را دارد، او را کشت. بعدها از نقشهی پسر دیگرش، اوخوس نیز آگاه شد و از اندوه زیاد از دنیا رفت.
اوخوس پس از بیست سال سلطنت، به دست سردار خونریز خود، باگواس، مسموم شد. باگواس ابتدا پسر اوخوس، ارشک را به سلطنت رساند و برای اثبات وفاداری، برادرش را کشت. اما مدت زیادی نگذشت که ارشک و فرزندانش را نیز از میان برداشت و فرد مطیعی به نام کودومانوس را که شخصی ضعیف و زنصفت بود، به سلطنت نشاند. این پادشاه که بعدها به نام داریوش سوم شناخته شد، هشت سال سلطنت کرد و همان کسی بود که در نبرد با اسکندر مقدونی، هنگامی که شاهنشاهی ایران در حال فروپاشی بود، شکست خورد و کشته شد.

علل سیاسی و نظامی و اخلاقی انحطاط هخامنشیان
در تاریخ، کمتر فرمانروایی به بیکفایتی داریوش سوم دیده شده است. شاهنشاهیها، برخلاف ظاهر پرشکوهشان، با گذر زمان از درون تهی میشوند، چون روح قدرتی که در بنیانگذاران آنها بود، در وارثانشان وجود ندارد. در چنین شرایطی، ملتهای شکستخورده شروع به بازیابی قدرت میکنند تا آزادی از دسترفته را بازپس بگیرند.
از سوی دیگر، تنوع نژادی، زبانی، دینی و فرهنگی در امپراتوری پارس، بدون وجود بنیانی برای اتحاد، باعث شد این شاهنشاهی نتواند انسجام خود را حفظ کند. پارسیها هرگز تلاش نکردند از ملتهای متنوع زیر فرمان خود، یک دولت واقعی واحد بسازند. آنها تنها به حکومت کردن بر مجموعهای از اقوام مختلف قانع بودند.
با گذشت زمان، حفظ وحدت شاهنشاهی سختتر شد. فرمانداران محلی روزبهروز قدرتمندتر و طمعکارتر میشدند. کسانی که از سوی شاه برای اداره ولایات فرستاده میشدند، یا با زور رام میشدند یا با رشوه. این فرمانداران خودسر، لشکرکشیهای مستقلی انجام میدادند، ثروت میاندوختند و گاهی علیه شاه مرکزی قیام میکردند.
شورشها و جنگهای پیدرپی، جوانان جنگجوی پارس را نابود کرد و تنها انسانهای محتاط و ترسو باقی ماندند. ارتش شاهنشاهی دیگر روحیه و نشاطی نداشت. کسی به فکر آموزش نظامی یا توسعه سلاحهای جدید نبود. سرداران از تاکتیکهای مدرن جنگی بیاطلاع بودند.
زمانی که ارتش پارس با سپاه اسکندر روبهرو شد، خیلی زود روشن شد که چیزی جز گروهی بزدل و پراکنده باقی نمانده است. سپاه غیرمتجانس پارس، که بیشتر از تیراندازان تشکیل شده بود، بهراحتی در برابر نیزهداران سنگینزره مقدونی شکست خورد. درحالیکه اسکندر پس از پیروزی به سرگرمی و خوشگذرانی پرداخت، سرداران پارسی در میانه جنگ نیز کنیزکان و تشریفات را همراه خود آورده بودند و انگار کسی با ارادهی واقعی به میدان نیامده بود. تنها جنگجویان واقعی در ارتش پارس، مزدوران یونانی بودند.
همچنین نگاهی بیندازید به :
«ایران و جنگ در تاریخ: آیا ایران آغازگر جنگها بوده است؟»
فتح پارس به دست اسکندر، و پیشروي او به سمت هندوستان
از همان روزی که خشیارشا در نبرد سالامیس شکست خورد، میشد حدس زد که بالاخره روزی، یونانیها علیه شاهنشاهی ایران دست به حمله خواهند زد. مسیر بزرگ بازرگانی که شرق آسیا را به دریای مدیترانه وصل میکرد، از یکسو در دست پارسها بود و از سوی دیگر در اختیار یونانیها. و چیزی که همیشه در طبیعت انسان بوده—یعنی طمع برای ثروت و قدرت—باعث شد که این دو تمدن دیر یا زود با هم درگیر شوند.
وقتی یونانیها مردی مثل اسکندر مقدونی را پیدا کردند که میتوانست همه را زیر یک پرچم متحد کند، کارزار بزرگ آغاز شد.
اسکندر بدون هیچ مقاومتی از تنگه هلسپونت (امروزه داردانل) گذشت. فرماندهان ایرانی، ارتشی را که فقط ۳۰ هزار سرباز پیاده و ۵ هزار سوارهنظام داشت، جدی نگرفتند. اما در نبرد گرانیکوس، سپاه ۴۰ هزار نفری ایران در برابر اسکندر صفآرایی کرد و شکست سختی خورد. یونانیها تنها ۱۱۵ کشته دادند، در حالیکه حدود ۲۰ هزار سرباز ایرانی کشته شدند.
در ادامه، اسکندر بهمدت یک سال به سوی جنوب و شرق پیشروی کرد. برخی شهرها را با جنگ گرفت و برخی دیگر خودشان تسلیم شدند. در این میان، داریوش سوم ارتشی عظیم از ۶۰۰ هزار نفر جمع کرد؛ لشکری متشکل از سربازان حرفهای و ماجراجویانی که برای طمع آمده بودند. عبور دادن این ارتش از روی رود فرات، با پلی که از کشتیها ساخته شده بود، پنج روز طول کشید! تمام دستگاه سلطنت را ۶۰۰ استر و ۳۰۰ شتر حمل میکردند.
اما وقتی دو سپاه در نبرد ایسوس به هم رسیدند، میدان نبرد آنقدر کوچک بود که فقط تعداد کمی از ارتش عظیم داریوش میتوانست بجنگد. بیشتر نیروهای او اصلاً وارد نبرد نشدند و بیکار ماندند. از طرف دیگر، اسکندر فقط ۳۰ هزار جنگجو داشت. ولی همین تعداد کم، بهخاطر برتری نظامی و رهبری قوی، پیروز شدند. در پایان نبرد، تنها ۴۵۰ یونانی کشته شدند، اما بیش از ۱۱۰ هزار ایرانی جان باختند—و بیشترشان در حین فرار کشته شدند.

میگویند اسکندر از روی پلی که از اجساد کشتهها ساخته شده بود از رود گذشت. داریوش همسر، مادر، دو دختر، ارابه سلطنتی و چادر مجللش را در میدان رها کرد و فرار را به جان خرید. نکته جالب اینکه اسکندر با زنان خاندان داریوش بسیار محترمانه رفتار کرد. او یکی از دختران داریوش را به همسری گرفت، و بعضی منابع یونانی حتی گفتهاند مادر داریوش آنقدر به اسکندر علاقه پیدا کرد که پس از شنیدن خبر مرگ او، آنقدر چیزی نخورد تا بمیرد.
اسکندر بعد از این پیروزی، برای مدتی آرام گرفت تا وضعیت مناطق فتحشده را تثبیت کند. میخواست پیش از حرکت به سوی شرق، ارتباطات و خطوط پشتیبانیاش را امن و مستحکم کند. مردم بابل، همانطور که پیشتر مردم اورشلیم کرده بودند، دستهجمعی به استقبال او آمدند. آنها شهر و ثروتشان را به او پیشکش کردند. اسکندر هم با روی خوش هدیهها را پذیرفت و دستور داد معابدی را که خشیارشا خراب کرده بود بازسازی کنند—کاری که باعث خوشحالی مردم شد.
داریوش، که از شکست خجالتبارش شرمنده بود، فرستادهای نزد اسکندر فرستاد و پیشنهاد صلح داد. گفت اگر خانوادهاش را به او بازگرداند، دههزار تالنت طلا به اسکندر خواهد داد، یکی از دخترانش را به همسری او درخواهد آورد، و حاکمیت او را بر همه سرزمینهای غرب فرات بهرسمیت خواهد شناخت. در عوض، تنها چیزی که از اسکندر میخواست، این بود که از ادامه جنگ صرفنظر کند.
پارمنیون، فرمانده دوم ارتش اسکندر، وقتی این پیشنهاد را شنید گفت:
«اگر من جای اسکندر بودم، با کمال میل قبول میکردم!»
اما اسکندر پاسخ داد:
«اگر من هم پارمنیون بودم، همین کار را میکردم. ولی من اسکندر هستم!»
او در جواب داریوش نوشت که نیازی به پیشنهادهایش ندارد، چون هماکنون هرچه را داریوش وعده داده، در اختیار دارد—حتی دخترش را هم هر زمان بخواهد، میتواند به همسری بگیرد!
داریوش، وقتی دید نمیتوان از این مرد خودخواه و جسور، صلحی گرفت، ناچار شد بار دیگر ارتشی بزرگتر از قبل تدارک ببیند؛ گرچه دلش با جنگ نبود.
تا آن زمان، اسکندر شهر صور را فتح کرده بود و مصر را هم به قلمروش افزوده بود. حالا دیگر آماده بود که به قلب شاهنشاهی هخامنشی حمله کند و به شهرهای مهم آن برسد.
بیست روز پس از خروج از بابل، سپاه اسکندر به شهر شوش رسید و بدون هیچ مقاومتی آن را تصرف کرد. بعد، با شتاب بهسمت پرسپولیس، پایتخت باشکوه هخامنشی، حرکت کرد. سرعت حرکت او چنان بود که نگهبانان خزانههای سلطنتی حتی فرصت پیدا نکردند گنجینهها را پنهان کنند.
اما در پرسپولیس، اسکندر کاری کرد که تا همیشه یک لکهی سیاه در زندگی پر افتخار او باقی ماند. برای اینکه دل یکی از معشوقههایش به نام تائیس را بهدست آورد، اجازه داد کاخهای پرسپولیس را به آتش بکشند. همچنین به سربازانش اجازه داد شهر را غارت کنند، با اینکه فرماندهاش پارمنیون او را از این کار برحذر داشت.
بعد از اینکه سپاه را با غنیمت و پاداشهای زیاد راضی نگه داشت، اسکندر بهسوی شمال حرکت کرد تا در آخرین نبرد، با داریوش سوم روبهرو شود.
داریوش اینبار از تمام مناطق شرقی و جنوبی ایران، ارتشی عظیم از یک میلیون نفر فراهم کرده بود. ارتشی که از قومهای مختلفی مانند پارسیها، مادیها، بابلیها، سوریها، ارمنیها، سغدیها، سکاها، هندیها و بسیاری دیگر تشکیل شده بود. این نیروها فقط تیر و کمان نداشتند، بلکه به نیزه، زوبین، زره، اسبهای جنگی، فیلهای جنگی و حتی ارابههایی با داسهای مرگبار مجهز بودند. گویی آسیای کهن با تمام توان آمده بود تا از خودش در برابر اروپای جوان دفاع کند.
در مقابل این ارتش عظیم، اسکندر فقط ۴۰ هزار سرباز پیاده و ۷ هزار سوار داشت. اما در نبرد گوگمل، که یکی از بزرگترین نبردهای تاریخ بهشمار میرود، اسکندر با تاکتیکهای هوشمندانه، سلاحهای برتر و رهبری قوی، ارتش بزرگ داریوش را شکست داد. در پایان همان روز، ساختار ارتش ایران از هم پاشید.
داریوش باز هم فرار کرد. اما اینبار، حتی فرماندهان خودش هم از فرارش خسته شده بودند. او را در چادرش بهطور ناگهانی کشتند.
اسکندر هرکسی را که در قتل داریوش نقش داشت، اعدام کرد. سپس پیکر پادشاه ایران را با احترام به پرسپولیس فرستاد تا مثل دیگر شاهان هخامنشی دفن شود. همین رفتار باعث شد که بسیاری از ایرانیان، اسکندر را جوانمرد و محترم بدانند و خودشان بهسمت او بیایند.
اسکندر وضع ایران را سامان داد، آن را به یکی از استانهای امپراتوری مقدونیه تبدیل کرد، و نیروهای نظامی قدرتمندی در آنجا باقی گذاشت. سپس، بیدرنگ آماده شد تا قدم به سرزمین هند بگذارد.
منابع
- ویل دورانت، تاریخ تمدن، جلد اول(مشرق زمین، گهواره تمدن)، کتاب اول(خاور نزدیک)، فصل ۱۳(پارس)، بخش ۹: انحطاط 🔗














